http://www.aboofazel.com/sound/hob-top1.swf_16.png

سقا خانه
نگارش یافته توسط Administrator   
14 اسفند 1386 ساعت 19:25
كاسبى در بازار ((اصفهان )) مغازه اى داشت و كنار مغازه اش سقاخانه اى بنام ((آقا اباالفضل (ع ))) بود، او چون علاقه زيادى به ((حضرت عباس (ع ))) داشت مى گفت : آقاجان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مى كنم و از آن بخوبى نگهدارى مى كنم و آن را آب مى كنم كه مردم جگر داغ شده ، از آن بياشامند و بياد لب تشنه برادرت حسين (ع ) و فداكارى و ايثار و وفاى شما بيفتند، و شما هم در عوض مغازه مرا نگهدارى كن كه يك وقت سارق و دزد به آن نزند. هر روز كارش اين بود كه سقاخانه ((حضرت اباالفضل (ع ))) را تميز مى كرد و آب در آن مى ريخت و يخ مى گذاشت و مردم لب تشنه از آن مى آشاميدند و مى رفتند، يك روز صبح به مغازه آمد و مشاهده كرد، كه تمام لوازمات مغازه را دزديده اند، خيلى ناراحت شد، صدا زد: ((يا اباالفضل )) من سقاخانه ات را تميز مى كردم ، آب مى ريختم ، يخ مى گذاشتم ، اينقدر به شما علاقه داشتم و محبت مى كردم و مردم را بياد شما و برادرت حسين (ع ) مى انداختم حالا بايد دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، ديگر نه من و نه تو...)) با عصبانيت به خانه بر مى گردد، روز بعد به مغازه ميآيد و مشاهده مى كند تمام لوازم و اجناس مغازه اش سر جايش برگشته و دو نفر دم دَرِ مغازه ايستاده اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطربند، تا چشمشان به صاحب مغازه مى افتد به دست و پاى او مى افتند و مى گويند: ((اى آقا ما را ببخش ‍ چون ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) رضايت شما را خواسته و اِلاّ ما هلاك خواهيم شد.))
تاریخ بروز رسانی ( 14 اسفند 1386 ساعت 19:36 )
 
پخش زنده از کربلا

پخش زنده از کربلا

تصاویر

تصاویر